زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

اولین سکسکه دخترم

دختر نازم امروز صبح بعد از نماز وقتی اومدم دوباره بخوابم (تقریبا ساعتهای ٥:٤٥) دیدم شما داری پشت سر هم تکون میخوری. تکونهات تو یه تایمی نظم گرفته بود یعنی اینکه شما نازنین من داشتی سکسکه میکردی. مطمئن نبودم اما بعد دیدم تا حالا حرکاتت همچین نظمی نداشته پس حتما همون سکسکه بوده. الهی مامان قربون اون سکسکه کردنت بشه عزیز دلم. 
4 آذر 1392

شروع هفته 28 ام

سلام دختر نازم چطوری مامان جون؟ نازنین دخترم تو امروز وارد هفته ٢٨ ام زندگی جنینیت شدی. قرار بود تغییرات هفته ٢٧ ام رو برات بنویسم اما نشد حالا هر دو هفته رو مینویسم. دختر نازم تو الان میتونی چشمهای قشنگت رو باز و بسته کنی و تو زمانهای خاصی میخوابی و بیدار میشی.میتونی انگشتهاتو بمکی الهی مامان قربون اون انگشتهای کوچولوت بره.ممکنه سکسکه کنی و مغزت الان خیلی فعاله. الهی قربون اون مغزت برم اخه بچه به اون کوچولویی مغزش چقدره که فعال هم باشه و بتونه فکر بکنه. دختر ناز مامان تو الان به چی داری فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینها تغییراتی بود که تا امروز یعنی پایان هفته ٢٧ ام رخ داده اما از امروز به بعد.  گلم شما تو این هفته ٩١٠ گرم...
4 آذر 1392

تکون نخوردن زهرا خانوم

دختر گلم دیشب حسابی همه رو نگران کردی. از دیروز احساس میکنم تکونهات کم شده هم کم و هم ضعیفتر از قبل. اول شب ساعت ٦ یه لیوان شربت خوردم و حرکتهات رو بررسی کردم. تو یک ساعت ٣ بار تکون خوردی که همش از دید من ضعیف بود. وااااای داشتم از نگرانی دق میکردم. جمعه بود و همه جا تعطیل.زنگ زدم به ملیکا خانوم(عروس عمو یوسف که مامای بیمارستان رضویه) اما جواب ندادن. دوباره ساعت ٨:٤٠ یه لیوان شربت عسل خوردم.تا اون موقع به مادرجون و بقیه چیزی نگفته بودم چون نمیخواستم نگرانشون کنم اما اون وقت دیگه گفتم. بی اختیار گریه میکردم . مادرجون میگفت چرا بهم نگفتی از اون وقت یه کاری میکردیم دکتری بیمارستانی. عمه فاطمه گفت:با جوش زدن  درست که نمیشه بماند بدتر ه...
2 آذر 1392

اومدن عزیز جون

سلام قشنگترینم.  پریروز صبح هر سه تا عمه من اومدن مشهد عمه زهره،عمه فاطمه و عمه صدیقه(که عزیز شما هم هستن).برای مجلس ترحیم پسرخالشون که تازه فوت کرده بود. بعد از حضور شما تو دل مامانی این اولین باریه که عزیز میان مشهد. حالا هم که اومدن عجله دارن که برگردن البته من و بابایی سعی میکنیم منصرفشون کنیم تا ببینیم چی میشه.
2 آذر 1392